من دیگه فاطمه رو نمیخوام. به ازدواج باهاش فکر نمیکنم. دیگه تموم شد.
چرا ؟!
دلایل کم نیست. اول اینکه اون منو نمیخواد، همین هم کافیه. حتی نمیتونم بنویسم اگر بخواد باید بیفته دنبالم. دقیقا قضیه گربه دستش به گوشت نمیرسه س. چرت.
دوم. من که آمادگی ازدواج ندارم پس لازم نیست که بهش فکر کنم.
سوم. از روزی که فاطمه اومده تو زندگیم هرروز افسرده تر شدم. نمیدونم اینا چقدر ربط داره به هم.
چهارم. دوست دارم این افکار قدیمی رو بذارم کنار که عشق اول اگر نشد دیگه فایده نداره و فلان... نه آقا. عشق و پشق و اینا همش چرته (¡¿) تو میتونی به کس دیگه ای هم علاقمند بشی.
پنجم. برفرض که فاطمه هم دیوانه من شده بود و میگفت غیر من به هیچکس فکر نمیکنه. میدونی چقدر مانع وجود داشت سر راه سر گرفتن این وصلت ؟! حداقل باید صبر میکردم دیپلمش رو بگیره. (هر مورد دیگه ای هم بود باس صبر میکردم. چون بی مایه فتیره)
و اینگونه شد که فاطمه با این کارش یکی از بهترین دوستانش رو از دست داد... بیخیال بابا. دختره ککشم نمیگزه.
البته تقصیر اون نبود. شاسگل اعظم این بلاهارو سر خودش و اون آورد...
برچسب:
نویسنده: شیدا رستمی